تبليغاتX
هر کجا مي روي، با تمام قلبت برو

 

 

 

 

 

یادمان باشد.....

اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پر پر شدنش سوزو نوایی نكنیم

پر پروانه شكستن هنر انسان نیست

گر شكستیم ز غفلت من و مایی نكنیم

یادمان باشد.....

سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نكنیم

یادمان باشد......

اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نكنیم

 

****

 

 

تو را به دادگاه خواهند کشيد

شايد به حبس ابد محکوم شوي

جزييات جنايت معلوم نيست

اما

اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند

 

****

 

خدا یا آیا حواست هست؟

در طلیعه ی شبی که سر سحر شدن ندارد می شنوی صدایی را

که می خواند تو را

به نامی که نه خود داند چیست نه کس تواند گفت.

خدایا آیا حواست هست؟

که دخترک همسایه روز ها درانتظار پدر روی پله ها می نشیند

که پدرش رفته سفر

که باز نمی گردد

که قرار نیست باز گردد

آیا حواست هست؟

که قلب هامان هم سنگ شده

که با این همه کفاف نمی دهند که سلاح دست کودکان جنگ دیده

 یا سر پناه پیرمرد بی خانمان را

خدایا آیا حواست هست ؟

پیش از این ها آسمان جای تو بود

پیش از این ها از آسمان رحمت تو می بارید...نرم و لطیف باران

اما حالا... نعمات مرگ و نابودی اند که آوار می شوند بر سرمان

آیا حواست هست؟

دیگر آینه ها هم دروغ می گویند

دیو سرتان گرگ چهره را فرشتگان تو می نمایانند ...فرشتگان عذاب

آیا حواست هست؟

که خون ارزانتر شده است از نان

می بینی ضجه های مادران بی فرزند را

می شنوی مرثیه ی خاموش پدران سر در گریبان را

خدایا نمی دانم ما گم شده ایم یا تو فراموشمان کردی

که گرفتار نفرینی سیاه شدیم

خدایا گفته بودی دل ها با یاد تو آرام می گیرند

یاد تو گم شد که آرامشمان رخت بر بست تا به دیار ناکجاآباد

یا آرامشی برای با تو بودن نیست

جانا گفتی هر گاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد

به یاد من باش که همواره با تو هستم

آیه های محبتت را کدامین دست نوازشگر زمزمه میکند

خدایا کلمه ها زیاد شده اند و زبان ها گنگ

ساعت ها زیاد شده اند و زمان ها کم

گفته بودی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

خدایا می خوانم تو را به زیباترین سکوتی که شنیده ام

که صدای تو جاری است در سکوت سنگین مان

نمی دانم

نمی دانم آیا حواسم هست؟؟

 

****

 

 

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه ي مبهم آب ؟

چيست در همهمه ي دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد ،

روي اين آبي آرام بلند ،

که ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال ؟

چيست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چيست در کوشش بي حاصل موج ؟

چيست در خنده ي جام ؟

که تو چندين ساعت ،

مات ومبهوت به آن مي نگري !؟

- نه به ابر ،

نه به آب ،

نه به برگ ،

نه به اين آبي آرام بلند ،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها ،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام ،

من به اين جمله نمي انديشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،

رقص عطر گل يخ را با باد ،

نفس پاک شقايق را در سينه ي کوه ،

صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاينده ي هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل ،

همه را مي شنوم ،

مي بينم .

من به اين جمله نمي انديشم !

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي ،

تک و تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را ، تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب

من فداي تو ، به جاي همه گلها تو بخند

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز

ريسماني کن از آن موي دراز ،

تو بگير ،

تو ببند !

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !

قصه ي ابر هوا را ، تو بخوان !

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

در دل ساغر هستي تو بجوش!

من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقيست

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 

****

 

دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد

گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد

دوست دارم که به پابوسي باران بروم

آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد

اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد

اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد

چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد

بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد

آخرين حرف من اين است،زميني نشويد

فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاري

 

****

 زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست....

بوسيدن قول ماندن نيست.....

و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .....

هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش

دو تا دل کنار هم جا نميشه ...

اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا

اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني

 

****

 وقتي از ناله تلخم , دل شب ميلرزد

وقتي از چشم فلق , قطره اشکي ريزد

وقتي آن لحظه که دل , ياد تو را ميجويد

ناگه از سمت جنون عطر تو بر ميخيزد

بوي تو , خالي آغوش مرا پر کرده

در و ديوار اتاقم همه بي تاب تماشاي "تو و من" با هم

عکس در آينه افتاده اين جسم سراسر خسته

منعکس کرد غم بي تو دمادم مردن

روشني بخش سراي من ديوانه تو

فقط آن خاطره گرم همآغوشي ماست !

من به شمعداني ايوان عطشناک اتاق سردم

قول سيراب شدن از نفست را دادم !

بسترم کز پر احساس شقايق باشد

چشم براه تب جانسوز هماغوشي ماست

لحظه پاک شدن را گويم

.............................

نازنينم ! گل من ! يارترينم ! ... !

بنگر اي سبزترين آيه پر مهر خدا !

روز بي تو شب و شب بي تو دمادم گريه

کارم اينست , جزين بي تو ندارم چاره !

با تو از روشني خانه بي چشم و چراغم گفتم

با تو از سر شکوفا شدن غنچه پژمرده شعر

که زمانيست دگر همسفر دل نشده !

با تو از شام سياهم گفتم

و خيال خوش ايام بهاري

بشنو !

..........................

تو که خود ميداني ,

تو که خود ميديدي ,

راستي !

تو خودت ميگفتي

که چقدر تنهايي ؟

...

باز اين آتش حسرت ز درون رگ و اعضاي وجود سردم ,

 شعله ور ميگردد

گوش تو با من نيست؟

با تو هستم , ........ !

تو فقط ميديدي

تو فقط فهميدي

که چه سان تنهايم ؟

ولي اي واي ! دريغا ! اي کاش ...

اين دريغ و افسوس , حسرت وانفسا

بي ثمر ميماند , بي اثر خواهد بود .

..............................

ديدي اي دل که چطور , از همان آغازم

لالاي مادر گيتي و فلک

چشم بخت من بي حوصله را خوابانده؟

اين چه خوابيست دگر ؟

خواب مرگي رفته؟

که دريغ از يک آن

ذره اي از لحظه

بخت بيدار نشد

دل بي يار بماند !

 

****

 

يافتم! يافتم! آن نکته که می خواستمش

با شکوفايی خورشيد و گل افشانی لبخند توآراستمش

تار و پودش را از خوبی و مهرخوش تر از تافته ياس و سحر بافته ام

دوستت دارم رامن دلاويزترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است

دامنی پر کن ازين گل که دهی هديه به خلق

که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم به خدانور خواهد پاشيد

روح خواهد بخشيد

تو هم ای خوب من! اين نکته به تکرار بگو

اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت

نه به يک بار و به ده بار، که صد بار بگو

دوستت دارم را بسیار بگو

دوستم داری را از من بسيار بپرس

 

****

 خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

****

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا

عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو

عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي

عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده

يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار

در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن

عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده

عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل

عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش

عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا

زير لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگين تبسم كاشتن

عشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني ؛ عشق زيبايي ، زلالي ، روشني

عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده

عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام

عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها

عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب

در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعني كاهش رنج بشر

اي توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش

اي دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باش

عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر

عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن

عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي

گاه بر بي احترامي ، احترام ؛ بخشش و مردي به جاي انتقام

عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن

عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز

عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني

عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني

عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس

هركسي او را خدايش جان دهد ؛ آدمي بايد كه او را نان دهد

در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن

لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش

دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش

در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن

عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا

عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي

عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي

عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين

عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي

هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد

كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد

هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود

در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست

شعرهاي خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان

"سالك" آري عشق رمزي در دل است ؛

 شرح و وصف عشق كاري مشكل است

عشق يعني شور هستي در كلام ؛

 عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام

 

****

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

او جانشین تمامی نداشته های من است

 

****

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند،

گدایی عشق میكنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند،

اما همین كه مطمئن شدند مردانگی را در كمال نامردی به جا می آورند


دكتر علی شریعتی

 

****

 

***از خدا صدا نمی رسد***

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنی ده اید؟

***

گوشتان اگر به ناله من آشناست٬

از سفینه ای که می رود به سوی آسمان ٬

از مسافری که می رسد ز گرد راه٬

از زمین فتنه گر حذر کنید!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست

***

آنکه با تو می زند صلای مهر٬

جز به فکر غارت دل تو نیست!

گر چراغ روشنی به راه تست!

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

***

ای ستاره ٬ ما سلام مان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است!

در زمین زبان حق بریده اند٬

حق زبان تازیانه است!

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است!

 

****

 

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !

 

****

 

مسموم شد هواي بهشت از اين سر به زيرها

ما بچه هاي سر به هواي

جهنميم

 

****

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 23:49  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
باران
متولد آبان 1362
دانشجوی مهندسی نرم افزار

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آرشیو موضوعی
آموزش ویولن
آموزش برنامه نویسی
کلام بزرگان
شعر
ازدواج موفق
پیوندها
آموزش ویولن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان